تبليغاتX
... در چوبی


... در چوبی

آنچه از آبگوشت نمی دانید

                                                                        

همه­ی دایره­المعارف­هایی که درباره­ی ایران تالیف شده­اند، مد­­خل <<آبگوشت>> دارند. شاید باور نکنید اما آبگوست در کنار همه­ی نام­ها و نام داران فرهنگ ایرانی، در دایره­المعارف­های تخصصی بدل به مدخلی مفصل شده است. از قدیم دکان هایی بودند که به طور تخصصی هرکدام یک یک خوراک  بیشتر نمی پزند ؛ حلیمی، کبابی، چلویی، جگرکی، کله پزی و بریانی؛ اما هیچ یک از این خوراک های اصیل و محبوب ایرانی، جز چلوکباب در منوی رستوران­های ایران جایی ندارند .

آبگوشت به دلایل زیادی از خوراک­های کهن ایرانیان ،است. یکی از این دلایل ، شیوه­ی کوچکی و عشایری زندگی نیاکان ایران، بر پایه فرهنگ دام پروری است. آبگوشت، محصول زندگی یکجا نشینی است و کباب، خوراک زندگی کوچ نشینی. کوچندگان تنها هنگامی که به مقصد نهایی می­رسیدند، فرصت و شرایط بارگذاشتن آبگوشت را می یافتند. کوچ،زمان بندی داشت و می بایست به موقع به مقصد می رسیدند در غیر این ضررها و خطرات طبیعی زیادی، در راه بود . پس فرصت بار گذاشتن آبگوشت تا رسیدن به مقصد، در سفر دست نمی داد . آبگوشت ظهر فردا­ را از شب قبل باید بار گذاشت و بیشتر مقدمات و مخلفات آن را مهیا کرد این همه، جز در یکجا نشینی ممکن نبوده و نیست. ساکنان فلات ایران، هزاران سال پیش، نخستین ابزار و ظرف هارا از چوب و سنگ ساختند؛ اما ظرف چوبی روی آتش کار کردی نداشت و تنها ظرف های سنگی به کار می آمدند. پس از آن بود که توانایی ساخت سفال حاصل شد و انواع و اقسام ظرف ها شکل گرفت در طول هزارها سال، ظرف های سفالین استفاده می­شدند تا انسان ایرانی به راز سنگهای معدنی و آب کردن و ریخته گری فلزات پی برد و ازآن، ابزار و ظرف ساخت و ظروف فلزی را به میان آورد . جالب است که آبگوشت، هنوز که هنوزاست درسه ظرف سنگی ، سفالی و فلزی ، طبخ و میل می شود. انواع دیزی سنگی و سفالی و رویی( رویی به معنای رویین یعنی ساخته شده از فلز رویی که به زبان­عامیانه به آن روحی هم می گویند) هنوز به شیوه ی هزاره­های دوردرایران ساخته و به کار برده می شود و این سه نوع دیزی، یادگاری است از سه عصر سنگ و سفال و فلز درباستان شناسی.

در قدیم پلو یا چلو را در مجمعه های بزرگی می کشیدند که به آن ^ قاپ^ یا^ قاب ^ می­گفتند و چند نفر با دست از یک قاپ مشترک، غذا می خوردند ممکن بود چند آدم بزرگ پرخور با پیری یا کودکی نحیف و کم غذا در قاپی هم سفره و هم غذا شوند. این بود که تقسیم غذا عادلانه نبود و یکی به اصطلاح، قاپ دیگری را می دزدید وغذای بیشتری می خورد این بود که ایده ی^ قاپ شخصی^ به میان آمد که برای هر کس، قاپ کوچکی غذا بکشند و آن را در پیش­وی بگذارند و آن ^ پیش قاپ^ رابشقاب^ نامیدند. یک قاپ بزرگ پر از غذا سر سفره می آمد و چند قاپ کوچک خالی(( بش به ترکی :خالی)) دور آن میچیدند و برای هر بشقاب، جداغذا می کشیدند؛ اما آبگوشت چه برای یک تن پخته شود، چه هزار تن، محتوای هر دیزی جدا، درون خود آن می پذ­د و گوشت و نخود و آب، برای هر دیزی پیمانه­ی برابر ریخته می شود و تبعیضی در میان نیست. مانند پلو همه را در یک دیگ نمی پزند و پس از پخت، غذا را نمی کشند، بلکه اول سهم خام هردیزی کشیده می شود و پس از تقصیم، پخت آغاز می شود.

اما پختن و خوردن آبگوشت کار ساده ای نیست. اگر یک خارجی از راه برسد و یک دیزی سنگی داغ با سنگک و ریحان جلویش بگذارید، شاید لذتی از لذیذی آن نبرد؛ زیرا خوردن آبگوشت آموزش می خواهد. با قاشق از دهانه­ی تنگ دیزی چیز زیادی بیرون نمی­آید، مگراینکه دیزی را کج کنید و برای کج کردن هم، دست خواهد سوخت، مگر آنکه با تکه نانی گوشه ظرف را بگیرد و در این کار حتی د­­سمال کاغذی راهم، کمک تکه نان نخواهد کرد. آب و گوشت که روی هم آبگوشت را پدید آورده­اند، تقریبا باهم پخته می شوند اما جدا خورده می شوند، عمل آوردن این دوبخش به عهده ی آشپز نیست و شاید تنها خوراکی باشد که خورنده نیز در کار طبخ، شریک است. گوجه فرنگی و سیب زمینی، دو جزء لاینفک آبگوشت­های امروزی اند و برای ایرانیان شاید تصورآبگوشت بدون سیب زمینی و گوجه فرنگی ممکن نباشد. شاید ندانید که این دو محصول فرنگی تا صد سال پیش ازاین، در ایران ناشناخته بوده­اند؛ اما آبگوشت پیش از واردات این دو­نیز، با گوشت و آب و نخود، آبگوشت بوده است. ایرانیان این دو محصول فرنگی را وارد دیزی کردند و به آن دو، رنگ ایرانی بخشیدند.
نوشته شده در جمعه هجدهم فروردین 1391| ساعت 20:17| توسط افسانه آذرخش|

پیش از این ها فکر می کردم خدا

خانه ای دارد میان ابر ها

مثل قصر پادشاه قصه ها

خشتی از الماس و خشتی از طلا

پای های برجش از عاج و بلور

ب سر بخبی نشسته با غرور

ماه برق کوچکی از تاج او

خر ستاره پولکی از تاج او

اطلس پیراهن او آسمان

نقش روی دامن او کهکشان

رعد و برق شب صدای خنده اش

سیل و طوفان نعره توفنده اش

دکمه ی پیراهن او آفتاب

برق تیغ و خنجر او ماهتاب

هیچ کس از جای او آگاه نیست

هیچ کس را در حضورش راه نیست

پیش از این ها خاطرم دلگیر بود

از خدا در ذهنم این این تصویر بود

آن خدا بی رحو بود و خشمگین

خانه اش در آسمان دور از زمین

بود اما در میان ما نبود

مهربان و ساده  زیبا نبود

در دل او دوستی جایی نداشت

مهربانی هیچ معنایی نداشت

هر چه میپر سیدم از خود از خدا

از زمین از آسمان از ابر ها

زود می گفتند این کار خداست

پرس و جو از کار او کاری خطاست

آب اگر خوردی عذابش آتش است

هر چه می پرسی عذابش آتش است

تا ببندی چشت کورت می کند

تا شدی نزدیک دورت می کند

 کج گشودی دست سنگت می کند

 کج نهادی پای لنگت می کند

تا خطا کردی عذابت می کند

در میان آتش آبت می کند

با همین قصه دلم مشغول بود

خواب هایم پر زدیو و غول بود

نیت من در نماز و در دعا

ترس بود و وحشت از خشم خدا

هر چه میکردم همه از ترس بود

مثل از درس کردن یک درس بود

مثل تمرین حساب و هندسه

مثل تنبیه مدیر مدرسه

مثل صرف فعل ماضی سخت بود

مثل تکلیف ریاضی سخت بود

تا که یک شب دست در دست پدر

راه افتادم به قصد یک صفر

در میان راه در یک روستا

خانه ای دیدم خوب و آشنا

زود پرسیدم پدر اینجا کجاست

گفت اینجا خانه ی خوب خداست

گفت این جا می شود یک لحظه ماند

گوشه ای خلوت نمازی ساده بود

با وضویی دست و رویی تازه کرد

با دل خود گفت و گویی تازه کرد

گفتمش پس آن خدای خشمگین

خانه اش اینجاست ایجا در زمین

گفت آ/ری خانه ی او بی ریاست

فرش هایش از گلیم و بوریاست

مهربان و ساده و بی کینه است

کقل نوری در دل آیینه است

عادت اونیست خشم و دشمنی

ناو او نور و نشانش روشنی

خشم نامی از نشانی های او

حالتی از مهربانی های او

قهر او از آشتی شیرین تر است   

مثل قهر مهربان مادر است

دوستی را دوست معنی می دهد  

قهر هم با دوست معنی می دهد

هیچ کس با دشمن خود قهر نیست

قهری او هم نشان دوستیست

تازه فهمیدم خدایم این خداست

این خدای مهربان و آشناست

دوستی از من به من نزدیک تر

از رگ گردن به من نزدیک تر

آن خدای پیش از این را باد برد

نام اورا هم دلم از یاد برد

آن خدا مثل خیال و خواب بود

چون حبابی نقش روی آب بود 

می توانم بعد از این با این خدا

دوست باشم، روست، پاک و بی ریا

می توان با این خدا پرواز کرد

سفرهع ی دل را برایش باز کرد

می شود دربارهی گل خرف زد

صاف و ساده مثل بلبل حرف زد

می توان با او صمیمی حرف زد

مثل باران قدیمی حرف زد

می توان تصفینی از پرواز خواند

با الفبای سکوت آواز خواند

می توان مثل علف ها حرف زد

با زبان بی الفبا حرف زد

می توان با این خدا پرواز کرد

سفره ی دل را برایش باز کرد

                                            قیصر امین پور           

نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1390| ساعت 20:8| توسط افسانه آذرخش|

  خانه خالی
نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1390| ساعت 14:6| توسط افسانه آذرخش|

آسمان دلش گرفته بود دلش، می خواست گریه کنه، همین جور که داشتم به بغض آسمون نگاه میکردم چشمم به دختری افتاد که داره یه جوری به آسمون نگاه می کنه انگار نمی خواست بارون بگیره، پیش خودم گفتم: شاید به خاطر این که اگه بغض ابرا بترکه اون دختر باید به کجا بره تا گریه غمگین آسمون رو نبینه گفتم: وقتی آسمون نتونست خودش رو نگه داره وگریه کرد، اون دخترو بیارم خونه که از پشت پنجره وبا فاصله ای عمیق گریه کردن ابر ها رو نگاه کنه. توفکر بودم که دیدم آسمون نمی تونه خودش رو نگه داره ونم نم داره اشک میریزه، شالم رو انداختم رو شونم ویک شالم برای دختره برداشتم که بیندازم روش در خونه رو باز کردم. دختر رو دیدم وصداش کردم که بیاد تو. اون نخواست. ازش پرسیدم چرا؟ اون دختر یک حرفی زد که واقعا خودم رو گم کردم وتصمیم گرفتم که منم مثل اون دختر زیر اون بارون شدید بمونم. تا آخر بارون دو تایی داشتیم به گریه ابرا نگاه می کردیم، تا آخرین چکه بارون. وقتی تموم شد من احساس سبکی می کردم. اون دختر کوچولو روی زا نوی من خوابش برد. دوتایی هم خیس آب شده بودیم هم سردمون بود دختر کوچولورو بغل کردم و به داخل خانه رفتیم خواباندمش پیش بخاری وخودم هم بالای سرش نشستم تاگرم بشم. چند ساعتی گذشت دختر از خواب بیدار نشد، به سراغش رفتم دست زدم به صورتش یخ بود، چسباندمش به بخاری فایده ای نداشت، چند بار صداش کردم

                   ولی0000000      

یاد حرفش افتادم:

                    هر قطره ای که روی زمین می چکه تمام کینه های

                    زمین رو جارو می کنه منم می خواهم تمام کینه هایم

                       رو بارن بشویه تابا دلی صاف بروم پیش مامانم

                        من همیشه برای دیدن مامانم آماده هستم   

                                                               این نوشته ی من به مجله باران ارسال شده است 

نوشته شده در شنبه بیست و دوم بهمن 1390| ساعت 18:24| توسط افسانه آذرخش|

به در یا بگو

بیش از اینها بع ساحل بیاید

به باران بگو

بیش از اینها ببارد

 به توفان بگو

موج در موج دریا

به فرمان ما سوی ساحل دوان است

درختان

اگر با نسیمی

نوازشگری می نمایند

به حکم من و توست

من و تو

زمین را

زمان را

برای هم این سان به هم وصل کرده ایم

من وتو به گل ها طراوت داده ایم

به جنگل

بهار تر و تازه ای هدیه دادیم

من وتو

 سرازیری بید مجنون پیر سر کوچه مان را

به هم

هدیه کردیم

که در سایه اش شاد و خرم

کنار هم و از برای دل هم

بمانیم

من و تو جوانیم

بیا پس برای دل هم بخندیم

برای دل هم برقصیم

برای دل هم بمانیم

من و تو جوانیم

نه در سن

نه در پیر تقویم تاریخ

منو تو جوانیم در دل

من و تو جوانیم در عشق

من و تو

همیشه کنار هم و از برای دل هم

از امروز تا روز آخر

نباید بگرییم

نباید دل افسرده باشیم

بیا مهربانم

بیا ای خمیشه بهارم

بیا در کنارم بمان

تا بمانم کنون که جوانم

                         باران مهربانی
نوشته شده در شنبه بیست و دوم بهمن 1390| ساعت 15:31| توسط افسانه آذرخش|

ای تکیه گاه و پناه من

غمگین ترین لحظه های کنون بی نگاهت تهی مانده از نحر

در کوچه باغ گلی تیره و تلخ اندوه

در کوچه ها چه شب ها همه کور

آنجا بگو تا که امین ستاره است

که شب فروز تو خورشید ستاره ست

که شب فروز تو خورشید پاره ست

 

آری،آغاز

دوست داشتنی ست

گر چه پایان راه نا پیداست

من به پایان دگر نیندیشم

که همین دوست داشتن زیباست

 

                                دل دیوانه تنها، دل سنگ

خدا را نزن اینگونه به سنگ

دل دیزانه تنها، دل تنگ 

  منشین در پس این بهت گران

مدران جامه جان را، مدران

مکن ای خسته در این بغض درنگ

                              دل دیوانه تنها، دل تنگ

پیش از این سنگ دلان                   قدر دل و سنگ یکیست

قیل و قال زغن و بانگ شباهنگ یکیست

دیدی آن را که تو خواندی به جهان یاد ترین

سینه را ساختن از عشقت سر شار ترین

آن که می­گفت منم بهر تو غمخوار ترین

چه دل آزار ترین شد چه دل آزار ترین

نه همین سردی و بیگانگی از حد گذراند

نه همین در غمت این گونه نشاند

با تو چون دشمن دارد سر سنگ

                        دل دیوانه تنها، دل تنگ  
نوشته شده در جمعه بیست و یکم بهمن 1390| ساعت 22:8| توسط افسانه آذرخش|

تو به من خندیدی

و نمی دانستی که من

                     به چه دلهره سیب را

از باغچه همسایه دزدیدم

باغبان از پی من تند دوید

سیب را دست تو دید

غضب آلوده به من کرد نگاه

سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک

و تو رفتی و هنوز

سالهاست که در قلب من آرام آرام

خش به خش گام تو تکرار کنان

می دهد آزارم

و من اندیشه کنان غرق این پندارم

                                        که چرا باغچه کوچک ما سیب نداشت

 

                                   پا­سخ

من به تو خندیدم

چون که می دانستم

                      تو اه چه دلهره سیب را

از باغچه همسایه دزدیدی

                   پدرم از پی تو تند دوید

و نمی دانستی باغبان باغچه همسایه

                                پدر پیر من است

من به تو خندیدم

تا که با خنده ی خود پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم

بغض چشمان تو لیک

          لرزه انداخت به دستان من و

سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک

دل من گفت برو

چون نمی خواست به خاطر بسپارد

                          گریه تلخ تورا

و من رفتم و هنوز

سالهاست که در ذهن من آرام آرام

حیرت و بغض تو تکرار کنان

                      می دهد آزارم

و من اندیشه کنان غرق این پندارم

                      که چه می شد اگر باغچه خانه ما سیب نداشت       باغچه همسایه

 

نوشته شده در جمعه بیست و یکم بهمن 1390| ساعت 1:0| توسط افسانه آذرخش|

                                       

صبح پنج شنبه، ساعت را روی ساعت 6 کوک کردم که زود بیدار بشوم با سروقت به همه کار هایم برسم.

 ساعت زنگ زد، بیدارشدم، خواب آلودبودم ودوست نداشتم که ازخواب نازنین بیدار شوم. کوک ساعت را خاموش

 کردم و پیش خود گفتم یک چرت کوتاه می­زنم و بعد بیدارمی­شوم، فقط یک لباس پوشیدن وسرموقع به

 سرویس رسیدن است دیگر، بیدارمی شوم. نمی دانم با چه چیزی از خواب بیدارشدم ولی و قتی ساعت را

دیدم یکجا خوردم ساعت7بود. و نیم ساعت دیگر سرویس می رفت و به مدرسه نمی رسیدم. تند تند شروع به

 آماده شدن کردم ولی وقتی یک بار دیگر به ساعت نگاه کردم دیر شده بود و به احتمال زیاد سرویس رفته بود.

 گفتم پول برمی­دارم و می روم سرسرویس، اگر سرویس رفته بود تاکسی می گیرم و میروم، باید هر چه زود

 تر و هر طور که شده خود را به مدرسه برسانم زیرا امتحان حرفه داشتیم و می بایستی به کلاس جبرانی هم

 می رفتم. راه افتادم، وسط های راه متوجه این شدم که پول همراه خودم نیاورده­ام فرصت بازگشت به خانه را

 نداشتم رفتم ورسیدم سر خیابان سرویس رفته بود. گفتم شاید هنوز سرویس به دنبال دوستم نرفته است

راه افتادم به طرف خانه شان، اوهم نبود. دو راه برای مدرسه رفتن داشتم. درهردو صورت می بایستی پیاده

می رفتم، یک راه بود که امن تر ولی دور تر بود و چندین بارازآنجا رفته بودم. راه دیگر هم اطلاعاتی در موردش

نمی دانستم ولی فقط می­دانستم که راهش نزدیک به مدرسه است کم ترازپنج دقیقه می رسیدم، در آن

لحظه فکربه موقع مدرسه رسیدن بودم، راه افتادم. به کوچه ای که آخرش ریل های راه آهن­ بودرسیدم. با کلی

 دعاو سنا وارد کوچه شدم و بر گشتم راه سر تا ته کوچه با فاصله زیادی بود قدری که ته کوچه معلوم نبود فکر

می کردم پنج دقیقه نرسیده به مدرسه میرسم ولی از سر تا ته کوچه خودش پنج دقیقه کامل شد. بالا خره به

 ریل های قطار رسیدم، ترسی از این که یک دختر تنهایم و در اینجا هستم نداشتم چون چند نفر دیگه بودند

که به جایی می رفتند. ترسم از این بود که شاید...شاید این ریل ها به مدرسه ما نرسد، اما چاره ای دیگر

نداشتم و می بایستی می رفتم. حالا یا می رسید یا نمی رسید. ترسی مبهم مرا فرا گرفته بود، نگاهم را به

 هیچ طرفی نمی چرخاندم، حتی پلک هم نمی زدم. تنها کاری که می کردم راه رفتن بود. می رفتم و می

رفتم.گه گاه صدای قطار می آمد و من پیش خودم می گفتم الان یک قطار از بغلم رد می شود، اماهیچ قطاری

 آنجا نبود. می رفتم و می رفتم، تا شیشه ها ی مدرسه بغلیمان را دیدم شگفت زده شدم و امید رفتنم زیاد

شد. نگاهم حال از راه جلویم به شیشه های مدرسه بود رفتم تا بالاخره شیشه های مدرسه خودمان هم

دیدم به طرفش تندتند قدم برمی­داشتم. به دو راهی رسیدم ماندم کدام را انتخاب کنم یکی که از کنار ریل ها

 می گذشت . خاکی بود،اما دیگری آسفالت بود و در کنارش سبزه هایی رشد کرده بودو درداخل کوچه پیچی

داشت و نمی توانستم آخرش را ببینم. تصمیمم را بر این موضوع گرفتم که الالله از کوچه آسفالت بروم زیرا

بالاخره آسفالت بود و مطمعننا به جایی می رسید. از کوچه آسفالت راه افتادم و پیچ هم رد کردم و درست روبه

 روی کوچه مدرسه درآمدم خیلی خوشحال بودم می خواستم بدوم اما دم در مدرسه شلوغ بود و سرویس

های دیگر جلوی در مدرسه بودند. تند تند راه می رفتم تا بالاخره پس از این همه جریانات به مدرسه رسیدم،

پاهایم می لرزید دوستم را دیدم سلام کردیم و جریان را برایش تعریف کردم او مرا درک می کرد نمی دانم چرا

. تا آمدم بنشینم کمی استراحت کنم یکی از بچه ها آمد سراغم و مرا کشاند در کلاس حرفه (به موقع رسیده

 بودم و تازه کلاس حرفه شروع شده بود.) من هم در کلاس حرفه هیچ چیز نفهمیدم و همه اش در فکر جران صبح بودم.  

نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم بهمن 1390| ساعت 23:4| توسط افسانه آذرخش|


قالب جدید وبلاگ پيچك دات نت